به یاد فرزندان جاویدان این سرزمین

یادشان همواره در قلب این خاک زنده خواهد ماند

به امتحانش می‌ارزه
مقاله تخصصی

به امتحانش می‌ارزه

2 months ago
423 بازدید
Sibita slimming and weight loss clinic

Sibita slimming and weight loss clinic

Tehran

Under the management of Dr. Farid Zaker, internal specialist

بعد از چند ماه هم رو می‌بینیم. ماسک تا زیر چشم‌هام رو پوشونده اما خودمم. منم. سلام و علیک اول بی‌حال و گنگ انجام میشه. منم. من. صدا، چشم‌هایی که دروغ گفتن بلد نیستن و اون حس آشنایی تو لحن و صدای من کار خودش رو می‌کنه. دقیق میشه توی صورتم و بالاخره اسمم رو صدا می‌زنه. منم. خودمم.
ماتش می‌بره، می‌گه «خیلی لاغر شدی، اصلا نشناختمت.» لبخند می‌زنم، لبخندم رو نمی‌بینه. لب‌ها و بینی‌ام مدت‌هاست زیر ماسک پنهانن. باید باشن. ماسک روی صورت آدم‌ها فضای شهر رو امن‌تر می‌کنه به همه حس امنیت و قانونمندی میده. تند و پشت سر هم می‌پرسه «چی کار کردی؟ ورزش؟ جراحی؟ رژیم؟»
چی کار کرده‌ام؟ چجوری باید توضیح بدم هفت هفته‌ای رو که گذروندم؟ شاید داره شوخی می‌کنه و دنبال بهونه است برای نشناختن من. شاید … دوست مشترک‌مون از دور نزدیک میشه و سلام و احوالپرسی گرمی با هم می‌کنن و بی‌توجه به من می‌خواد از کنارم رد بشه. شوخی‌اش گرفته. صداش می‌کنم، برمی‌گرده، چشم‌هامون خیره به هم نگاه می‌کنن. چشم‌ها. اسمم رو صدا می‌زنه؛ خودمم. منم. ناباورانه براندازم می‌کنه. بهت‌زده با صدایی که از زیر ماسک سفیدش می‌زنه بیرون فقط می‌تونه بگه «چقدر لاغر شدی!»
دیگه باید با این واقعیت کنار بیام، لاغر شدم! دو ماه پیش برای شنیدن این ترکیب، حاضر بودم چه مشقت‌هایی رو تحمل کنم. رنج. رنجی که در ادبیات عرفانی ما و حتی در سفر قهرمانی اسطوره‌ای جوزف کمبل از ارکان اصلی رسیدنه … رنج؟ متحمل رنجی نشدم. مطمئنم. خیلی بهم خوش گذشته، خودم رو پیدا کردم. خود عاشقم رو.
چند سال پیش وقتی استاد صحبت از عشق جهان شمول و پاکسازی تن و روان می‌کرد، باورم شده بود، حرفش رو می‌فهمم اما چه فهمیدنی! چطور باور کرده بودم؟ وقتی هنوز خودم رو دوست نداشتم. دوست داشتن خودم با چند اما و اگه همراه بود، با شرط، با قید، با بند. بندهای محکم که من رو نگه داشته بود، بال‌های پروازم رو شاید … این تازه شروعشه. شروع عشق جهان شمولی که سال‌هاست در جستجویش هستم. اما چطور باید توضیحش بدم؟ چی کار کردم؟ لاغر شدنم، حال امروزم، سبکی و رهایی و این عشق … عشق به من، به خودم رو چطور تو چند جمله توضیح بدم؟
چه اتفاقی برام افتاده؟ تند ولی شمرده می‌پرسه «کجا رفتی؟ رژیمش سخته؟» میگم «نه، اصلا نفهمیدم چجوری لاغر شدم!» رنگ نگاهش عوض میشه. ماتش برده و کمی بعد بهت‌زده می‌پرسه «روش‌شون چیه؟» باید راهی پیدا کنم، باید راهی باشه. ترکیب عبارت‌های ذهن‌آگاهی و بدن‌آگاهی توی سرم وول می‌خورن. شاید باید توضیح بدم که یه جور کار روی ذهن محسوب میشه، یا روانشناسی یا … . هنوز خیره نگاهم می‌کنه و بی‌توجه به شالش که داره روی سرش سر می‌خوره، ماسکش را با دو انگشت کمی از صورتش دور می‌کنه تا هوای بیشتری رو توی ریه‌هاش ببره. سکوت من تردیدها و شاید وحشتش رو بیشتر می‌کنه، «کجا هست اصلا؟» حسابی کنجکاو شده و منتظر جواب منه. نمی‌خوام با گفتن «توضیحش سخته» توی ذوقش بزنم. اونم الان که خیلی دوست داره بشنوه که برای اونم جواب میده.
اول آسون‌ترین سوالش رو جواب میدم «سمت ستارخان». تمام هوایی که وارد ریه‌هاش کرده، یک جا بیرون میده. ماسک روی صورتش بالا و پایین میره. از اینکه اسم محله آشنایی رو شنیده، کمی خیالش راحت شده، می‌تونم آرامش رو توی نگاهش ببینم. قبل اینکه بتونم کلمات رو برای جواب سوال اولش کنار هم بچینم، شمرده و آروم دوباره می‌پرسه «سخته رژیمش؟»
سرم رو به نشونه نفی تکون میدم، ذهنم درگیر کنار هم چیدن واژه‌هاست. بالاخره چند تا کلمه که بتونن معنی درستی رو برسونن، از توی کیسه شلوغ و درهم واژه‌هام پیدا می‌کنم «بیشتر تغییر سبک زندگیه.» گنگ‌تر نگام می‌کنه. برای چند لحظه از لاغر شدنم، از اومدنم، از تلاشم برای این‌که من رو بشناسه پشیمون میشم. چرا توضیحش انقدر برام سخت شده؟ آخرین باری که هم رو دیدیم داشت به لیپو و جراحی فکر می‌کرد. حتی وقت گرفته بود که بره مشاوره. قبل از اون هم یه رژیم سخت و کشنده گرفته بود که حتی فکر بهش، کافیه که گرمای شدیدی رو توی سرم حس کنم. صداش رو که می‌شنوم، خیالم راحت میشه، هنوز وقت دارم.
«رفتم برای جراحی، همه چی هم اوکی بود … تخفیف هم گرفتم اما خورد به این ماجرای لعنتی و قرنطینه‌بازی.» مصمم‌تر میشم فکر جراحی رو از سرش بیرون کنم. جراحی یعنی بی‌هوشی و تیغ و خون و درد و … . تهش که چی؟ اگه واقعا عوض نشه فقط یه دوره کوتاه می‌تونه از تماشای خود توی آینه‌اش لذت ببره. «الان باز رفتم زیر نظر دکتر تغذیه، ولی کم نمی‌کنم.» تصور یه برگه پر از اسم و اندازه غذا، اصلا تصویر خوشایندی نیست. ذهنم روش رو برمی‌گردونه و حاضر نیست حتی یه کلمه از اون کاغذ توی تصورم رو بخونه. «حسابی هم کالری رژیمم رو آورده پایین ها! اما انگار نه انگار. نگا» با دو دست از دو طرف پهلوهاش رو نشونم میده. دیگه واقعا داره دلم براش می‌سوزه. طفلک بیچاره. «حالا دکترم گفته بعد قرنطینه بیا، برای عمل.»
کلمات از زیر ماسک سفید روی صورتم بیرون می‌زنن. انگار قبل از من، اونا توان تحمل از کف دادن. «جراحی که چاره کار نیست، خودتم می‌دونی. قرنطینه نجاتت داده. یه بدن متعادل هیچ‌وقت دچار اضافه وزن نمیشه. اگه اصل ماجرا رو درست نکنی، جراحی هم کنی، باربی هم بشی باز برمی‌گرده. تازه کلی به بدنت آسیب هم زدی و داغونش کردی.» چیزی نمونده زیر گریه بزنه. درکش می‌کنم. همیشه به فکر راه‌های آسون بوده که از شر این همه بار اضافه خلاص بشه. «چی کار کنم پس؟ دکتر پرونده‌م رو که دید گفت گزینه خوبیم برای عمل. جواب میده روم.» نمی‌تونم جلوی خنده‌م رو بگیرم. زیر ماسک دو سر لبم از هم دور میشن و کش میان. بی‌صدا.
دیگه به سختی قبل نیست، کلمات وایسادن تو صف که بزنن بیرون. خیلی به خودشون مطمئنن و من رو هم آروم می‌کنن. «تا خودت رو دوست نداشته باشی، هیچی درست نمیشه. تا ریشه مشکل رو پیدا نکنی، نمی‌تونی به داد خودت برسی. الان که کاری نمیشه کرد همه جا بسته است. این روش رو امتحان کن، اگه جواب نداد، بعدش برو برای عمل.» لبخند می‌زند «خیلی مطمئن حرف می‌زنی! واقعا جواب میده؟» می‌خندم و می‌گذارم صدای خنده‌ام رو بشنوه «تو که داری به عمل فکر می‌کنی، قبلش این رو هم امتحان کن. چیزی از دست نمیدی. میدی؟» سرش رو به نشونه منفی تکون میده. یک‌باره چهره‌اش درهم میره. «اگه با هیپنوتیزم و تمرینای ذهنیه … یه بار رفتم سراغش … جواب نداده ها.» به خندیدن ادامه میدم. «پیش یه روانشناس هم می‌رفتم، با گریه و داد و فریاد می‌گفت باید خودت رو تخلیه کنی تا وزنت بیاد پایین، اونم نشد.» فقط نگاهش می‌کنم. «رژیم بالا بردن متابولیسم هم گرفتم، دو دوره. انقدرم سخت بود. همه روز گرسنه بودم … اصلا جواب نداد.» نگاهم نمی‌کنه. «دمنوش و دارو و کرایو و … این آخری هم رفتم پیش یکی که طب سنتی بلد بود و می‌گفت باید اصلاح مزاج کنی … کلی جوشونده به خوردم داد. یکی از یکی مزخرف‌تر و بدرد نخورتر … تهش هم هیچی … هیچی که نه. سه کیلو هم اضافه کردم. معلومه؟» دیگه خبری از اون حس پشیمونی نیست. خوشحالم که لاغر شدم، خوشحالم که دیدمش، خوشحالم که به همه حرفاش گوش کردم. ساکته، چشماش رو دوخته به ماسک روی صورت من. منتظره حرفی بزنم. می‌زنم. «شاید همه این روش‌هایی که گفتی رو یه سری جواب هم بده. اما وقتی مثل قبل زندگی می‌کنی و تغییری که باید توی راه و روشت ندادی، چیزی عوض نمیشه. میشه این حال تو.» شونه بالا می‌ندازه و نگاهش رو می‌دوزه به دو سه تا ابر بزرگ سفید توی آبی آسمون. «این‌جا که تو رفتی، اینجوریه؟ می‌تونه سبک زندگی منم عوض کنه؟» سرم رو نشونه جواب مثبت تکون میدم. «اگه خودت بخوای.» خوشحالم که دیدمش. خوشحالم که … «گفتی اسمش چی بود؟» شمرده می‌گم «سیبیتا.» چند بار این واژه رو با خودش تکرار می‌کنه. خوشحالم که قدم توی راه گذاشتم و سیبیتایی شدن رو تجربه کردم. خوشحالم جای اون، این‌جور مستاصل و کلافه، وسط خیابون، به عمل و رژیم فکر نمی‌کنم. خوشحالم که می‌تونم کمکش کنم که حال خودش رو خوب کنه و از تماشای خود توی آینه‌اش لذت ببره. خوشحالم دوست داشتن خودم رو تجربه کردم. یه وقتایی باید گوش کرد، ساکت، فقط شنونده بود. همین.

مرجان سیبیتایی

اشتراک‌گذاری:

مقالات مرتبط

مقالات دیگر از Sibita slimming and weight loss clinic

38 مقاله
Six real stories
مطالعه بیشتر

Six real stories

✔️First story: - No diet? Without medicine? No device? So how do you lose weight? Only with words...

2 weeks ago بخوانید
The last diet!
مطالعه بیشتر

The last diet!

تا حالا چند بار به خودت گفتی: این دیگه آخرین رژیمه؟! یاد جمله معروف مارک تواین می‌افتم: ترک کردن...

2 weeks ago بخوانید
It's worth a try
مطالعه بیشتر

It's worth a try

بعد از چند ماه هم رو می‌بینیم. ماسک تا زیر چشم‌هام رو پوشونده اما خودمم. منم. سلام و علیک اول بی‌...

2 weeks ago بخوانید
You need a roadmap to lose weight
مطالعه بیشتر

You need a roadmap to lose weight

لاغر شدن و لاغر موندن کار آسونی نیست و اونقدر ابعاد مختلف جسمی و فکری و روانی داره که در بیشتر مو...

3 weeks ago بخوانید
Before and after Sibita slimming program
مطالعه بیشتر

Before and after Sibita slimming program

– وقتی عکس‌های قبل و بعد رو می‌بینم اولین سوالی که ذهنم رو مشغول می‌کنه اینه که اون آدم چاق با چه...

3 weeks ago بخوانید
Sibita is beyond reaching from one weight to another
مطالعه بیشتر

Sibita is beyond reaching from one weight to another

مرجان عزیز تجربه هشت مراجعه و هشت کیلو کاهش وزنش رو برامون نوشته🙂 تجربه‌ای که براش خیلی فراتر از...

3 weeks ago بخوانید
How to start a healthy lifestyle?
مطالعه بیشتر

How to start a healthy lifestyle?

چرا شروع کردن اینقدر سخته؟😕 می‌دونی که باید تغییری در زندگیت بدی ولی تعلل می‌کنی و عقب می‌اندازی...

3 weeks ago بخوانید
Dieting is like wearing a mask
مطالعه بیشتر

Dieting is like wearing a mask

خودت باید تغییر کنی، رفتار غذایی و سبک زندگیت باید تغییر کنه تا برای همیشه لاغر بشی این همون اتفا...

3 weeks ago بخوانید
How to lose weight so that the weight does not return?
مطالعه بیشتر

How to lose weight so that the weight does not return?

سیبیتا با تلفیق دو علم تغذیه و روانشناسی برای لاغری بدون بازگشت به راه حل کاملا موثری رسیده👌...

3 weeks ago بخوانید
Seven reflections on fasting and Sibitha
مطالعه بیشتر

Seven reflections on fasting and Sibitha

I usually hear from Sibitai people that they experienced a different Ramadan after becoming a Sib...

3 weeks ago بخوانید
Local emaciation and iceberg
مطالعه بیشتر

Local emaciation and iceberg

When you think only your belly is fat And you don't see the fats that accumulate inside your body...

3 weeks ago بخوانید
Consciously eating an apple
مطالعه بیشتر

Consciously eating an apple

Let's taste the conscious taste of eating an apple. Take an apple from the fridge. It doesn't mat...

3 weeks ago بخوانید
Conscience of obesity after Eid
مطالعه بیشتر

Conscience of obesity after Eid

اگه بعد از زیاده‌روی‌های ایام عید فکر می‌کنی حالا باید رژیم بگیری و کم‌خوری کنی یا ورزش سنگین انج...

3 weeks ago بخوانید
What do you want from the scale?
مطالعه بیشتر

What do you want from the scale?

The relationship that some people have with Libra reminds me of the story of Snow White and her s...

3 weeks ago بخوانید
The miracle of breakfast
مطالعه بیشتر

The miracle of breakfast

After a long time, during the last week I faced a new experience and that was eating breakfast. Du...

3 weeks ago بخوانید
4 milestones in the history of weight loss
مطالعه بیشتر

4 milestones in the history of weight loss

1. William Banting (William Banting) In 1862, 65-year-old William Banting had many problems becau...

3 weeks ago بخوانید
what is cibita how is it
مطالعه بیشتر

what is cibita how is it

شاید برای تو هم این سوال پیش اومده باشه که روش سیبیتا برای لاغری چیه و چه فرقی با روش‌های دیگه دا...

3 weeks ago بخوانید
Pagedone
Resources
Products
©GCORP LLC 2026, All rights reserved.